داستان کوتاه تخم مرغ، گفتگویی کوتاه که شایدجهان بینیتان را تغییر دهد.

کمتر داستانی انسان و جهان‌بینی‌اش را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد به گونه‌ای که بخواهد یک بار دیگر به جایگاه خود در جهان فکر کند.

شاید درباره اندی ویر و داستان کوتاه تخم‌مرغ نشنیده ‌باشید. اما این داستان انسان های زیادی را منقلب کرده، در اینترنت دست به دست چرخیده و خیلی‌ها را از سال ۲۰۰۶ تا به حال تحت تاثیر قرار داده.

این یک داستان ۴ صفحه‌ای است درباره جهان و ما. خیلی‌ها عاشق این داستان شده‌اند و در گوگل ریدر امتیاز ۵/۱۴. ۴ گرفته است. در حالیکه خیلی‌ها هم از این داستان متنفرند و عکس‌العمل بعضی‌ها هم بی‌تفاوتی بوده. این داستان را بخوانید و نظر خودتان را بگویید.

تخم مرغ نوشته اندی ویر

تو در مسیر خانه بودی که در تصادف اتومبیل مردی. تصادفت هیچ ویژگی خاصی جز اینکه تو را کشت نداشت. همسر و دو فرزندت رو ترک کردی و مرگت کاملا بدون درد بود. خوب، همه تلاششون رو کردند و اما بدنت کاملا له شده بود و به نظر من خوب شد که مردی.

و حالا وقتش شده که من رو ببینی.

“چی؟ چه اتفاقی افتاده؟ من کجا هستم؟” تو از من پرسیدی.

  • تو مردی. بدون هیچ ادا واطواری.

” آها یک کامیون بود … اوه من واقعا مردم؟”

  • بله تو کاملا مردی. ولی خوب ناراحت نشو، همه می‌میرند.

تو به اطرافت نگاه کردی ولی هیچ چیز دور وبرت نبود فقط تو بودی و من.

“اینجا کجاست؟ زندگی پس از مرگ همینه؟”

  • تقریبا

“تو خدایی؟” با تعجب پرسیدی.

  • بله من خدام.

“بچه‌ها و زنم؟” با ترس پرسیدی “چه بلایی سر اونها اومده؟ حالشون خوبه؟”

  • این دقیقا چیزیه که من دوست دارم ببینم، تو تازه مردی اما مهمترین دغدغت خانوادته. این خیلی خوبه.

تو با یک حس غریبی به من نگاه کردی انگار من اصلا شکل خدا نبودم یا تو تصویر دیگه‌ای در ذهنت  از خدا داشتی. من فقط شبیه یک مرد و یا شاید هم یک زن معمولی هستم.

  • نگران خانوادت نباش. آونها حالشون خوب خوب می‌شه و بچه‌هات تو رو همیشه در خاطرشان دارند. زنت گریه می‌کنه ولی یه حس رهایی و آزادی هم داره. شاید یکم ته دلش خوشحال هم بشه. اما از داشتن این حس عذاب وجدان هم داره.

“اوه، البته جای تعجب نیست” با تکان دادن سرت سعی کردی بهش فکر نکنی و بعد پرسیدی “خوب حالا چی می‌شه؟” “الان باید به جهنم و یا بهشت و یا یک چیزی مثل آنها برم؟”

  • به هیچ کدام. تو در یک جسم تازه حلول می‌کنی. همان تناسخ که می‌دونی.

“اِه!!!” با یک پوزخند گفتی” پس این هندیا درست می‌گفتند”

  • همه ادیان درست می‌گن، هر کدام به روش خودشان و در زمان خودشان. حالا با من بیا.

تو دنبال من در یک فضای تهی و خالی شروع به قدم زدن کردی.” کجا می‌خواهیم بریم؟”

  • دقیقا هیچ جا. فقط بهتره که موقع حرف زدن قدم بزنیم.

“خوب حالا من کی دوباره متولد می‌شم؟” “الان که تبدیل به یک سنگ قبر شدم هر چیزی که در زندگی یاد گرفتم هیچ و پوچ می شه؟ حالا باید یک جنین تازه شکل گرفته بشم؟”

  • نه اصلا. تو تمام چیزهایی که در زندگی یادگرفتی را با خودت خواهی داشت اما فقط آنها در اون لحظه به یادت نمیاد.

من ایستادم و شونه‌هات رو گرفتم و گفتم: روح تو خیلی خیلی بزرگتر، زیباتر و با شکوه‌تر از اون چیزیه که تو تصور می‌کنی. درست مثل این می‌مونه که تو نوک انگشتت رو داخل یک لیوان آب می‌کنی تا ببینی سرده یا گرم، تو یک قسمت خیلی خیلی کوچیک از بدنت رو داخل ظرف کردی و وقتی اون را بیرون کشیدی تمام تجربه‌ای که از این کار به دست آوردی رو با خودت بیرون کشیدی.

تو به مدت ۴۸ سال داخل بدن یک انسان بودی و هنوز به اون اندازه از آگاهی وکمال خودت نرسیدی. اگه بخوای می‌تونی همینجا تمام علم و تجربیات زندگی قبلی خودت رو به یاد بیاری، اما هیچ دلیلی نداره که قبل از یک زندگی جدید علم زندگی قبلیت رو داشته باشی.

“خوب چند بار باید این تناسخ من انجام بشه؟”

-خیلی، خیلی و خیلی و خیلی. هنوز خیلی باید زندگی کنی. این بار تو یک دختر روستایی چینی در ۵۰۴ قبل از میلاد خواهی بود.

با لکنت پرسیدی “چی! میخوای من رو به گذشته برگردونی؟”

-اوهوم و باید بفهمی که زمان در دنیایی که تو از اونجا میای وجود داره، نه در جایی که من هستم. من تنها داشتم از زمان دنیای تو حرف می‌زدم.

چشم‌هات رو ریز کردی و با تردید پرسیدی”تو از کجا می‌آیی؟”

  • قول میدم یک وقتی برات کامل توضیح بدم. من از جایی غیر از اینجا می‌آم و اونجا خیلی‌های دیگه مثل من هستند. می‌دونم که خیلی دوست داری بیشتر بدونی؛ ولی صادقانه بگم حرفهام را نخواهی فهمید.

“خوب الان یک سوال دیگه دارم، اگر من در زمان‌های مختلف در دنیای خودم بارها وبارها تناسخ بشم احتمالش هست که با خودم مواجه بشوم نه؟”

  • حتما این اتفاق خیلی خیلی برایت پیش‌ می‌آد، اما در طول عمرت هیچ‌وقت متوجه اون نخواهی شد.

با یک بی‌حوصلگی عمیقی پرسیدی “خوب حالا چه کاریه؟ دلیل این همه تناسخ چیه؟”

با تعجب ازت پرسیدم: واقعا داری از من مفهوم زندگی را می‌پرسی؟ زندگی اینقدر برات کلیشه و بی مفهوم شده؟

“خوب به هر حال یک سوال منطقی پرسیدم!”

من در چشمات خیره شدم و گفتم: معنی زندگی و دلیل اینکه من این دنیا رو درست کردم اینه که تو به کمال برسی وساده‌تر بگم بزرگ شی و رشد کنی.

“منظورت اینه که می‌خوای انسان و نژاد انسان به کمال برسه؟”

  • نه نه! فقط تو. من کل این جهان را برای تو درست کردم. با هر زندگی جدید، تو بزرگتر و بالغ‌تر و عقلت کاملتر می‌شه.

“فقط من؟ پس بقیه انسانها چه؟ این همه آدم روی زمین‌اند اونها چه؟”

  • همه آنها خود تواند. تناسخ‌های متعدد و مختلف از خودت.

“من نمی‌فهمم، من همه‌ام؟ همه انسانها؟ ”

  • حالا داری کم کم می‌فهمی. با یک ضربه آرام به پشتت سعی کردم از شک بیرونت بیارم.

“یعنی من هر انسانی که روی زمین زندگی کرده بودم؟ و یا قراره زندگی کنه هستم؟”

“یعنی من آبراهام لینکولن بودم؟”

  • اوهوم

“من هیتلر هم بودم لابد؟!”

  • بله و اون میلیون‌ها آدمی که هیتلر کشت.

“صبر کن ببینم یعنی من مسیح هم بودم؟ ”

  • هم مسیح هم هرکسی که مرید او شد.

تو ساکت شدی. و من گفتم: هر زمان که کسی را قربانی می‌کردی خودت هم قربانی می‌شدی، هر زمان که به کسی خوبی می‌کردی این خودت بودی که در حقت خوبی می‌شد. هر لحظه شادی و یا غمی که هر انسانی روی زمین تجربه می‌کرد توسط خود تو تجربه می‌شد.

“چرا؟ چرا این کارو می‌کنی؟”

  • چون یک روزی تو مثل من خواهی شد. به خاطر اینکه این جنس توست. ما هر دو از یک جنسیم و تو فرزند منی.

چشمهات باز شدند و فریاد زدی ” منظورت اینه که من خدام؟”

  • نه، نه هنوز. تو هنوز یک جنینی. تو هنوز داری رشد می‌کنی و هر بار که در جسم یک انسان زندگی می‌کنی خیلی خیلی کم به رشد و بلوغت نزدیک می‌شی.

“پس کل جهان در واقع یک…”

  • یک تخم مرغه. حالا آماده شو باید به زندگی بعدی برگردی. من راه رو بهت نشون می‌دم…

این داستان را در این لینک به ۳۰ زبان  دیگر می‌توانید بخوانید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

8 پاسخ
  1. اکبر
    اکبر says:

    داستان خوبی بود ، همون دیدی که ما از خلقت انسان داریم ، همه از خاک آفریده شده اندو در کالبد جسم همه ذره ای از روح خدا دمیده شده است ، فطرت انسانها یکی است و آن خوبی و پاکی و عشق به معبود است ، پس خوبی به همه در واقع خوبی به خود خواهد بود.

    پاسخ
  2. نسرین
    نسرین says:

    من واقعا هنگ کردم سرم گیج میره یک لحظه کر هم شدم
    چه داستان یا واقعیت عجیبی
    داستان یا واقعیت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خدا مرا آفریده یا خدا زاده فکرمنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ
  3. سید رضا احمدپور
    سید رضا احمدپور says:

    این داستان خیلی زیبا طراحی شده و یک سری واقعیت های جدی هم همراهش داره ولی بدجوری دچار التقاط می کنه خواننده رو. من یه فیلم کوتاه هم ازش دیدم که اونم همینطوری بود ولی کمی با تفاوت. دقت کنید دوستان واقعیت های داستان شامل موارد زیر هستند:
    ۱. قابلیت رشد روحی و تجربه اندوزی بشر نامحدود هست
    ۲. جهان مهد و گهواره انسان هست و زمین مادر انسان و ما در این بستر قابلیت رشد پیدا می کنیم
    ۳. منشا همه ابنای بشر چه مرد و چه زن با تمام تفاوت های نژادی از یک سرشت واحد آفریده شده
    ۴. هر عملی که انسان انجام میده به خودش بر می گرده((این جهان کوه است و فعل ما صدا سوی ما آید صداها را ندا))
    ۵. قوانین حاکم بر جهان مادی مانند زمان و مکان و … به هیچ وجه برای خداوند حاکم نیستند.
    اما اشتباه و التقاط این داستان از کجا شروع میشه:
    ۱. خداوند در مقام خالق بشر هیچ مثل و مانندی ندارد و نه زاده شده و نه زایش به معنای معمول دارد بلکه او آفریننده و از هر وصف مادی و محدودیتی مبرا است.
    ۲. ارتباط خدا با انسان ارتباط خالق با مخلوق و رشد و کمال انسان تنها از طریق عبودیت محض در درگاه او امکانپذیر است.
    ۳. روح انسان دارای ارتباط ویژه با مبدا هستی است تا جایی که خداوند می فرماید و نفخت فیه من روحی (ولی این من بر اساس نظر علما اضافه تشریفی است و به معنای جنس نیست و معنای نزدیک بودن می دهد.)
    ۴. هر انسان دارای روح و تشخص ویژه مخصوص به خود است و هیچ انسانی نمی تواند کپی و تعین انسان دیگر باشد. برای مثال شما یک بچه دوساله را در نظر بگیرید اولین نمود او در زندگی تشخص و تعریف روابط دیگران با من است. اگرچه از اجتماع و تجربه بشری در طول هزاران سال تمدن بهره می گیرد ولی او یک انسان جدید و با ویژگی های منحصر به فرد است.
    ۵. ما در یک انبوه هولوگرام بی هویت زندگی نمی کنیم که کپی نامتشابه هم باشند و عدالت یکی از انکارناپذیرترین نیازهای بشری است که در هر بچه ای به صورت فطری احساس می شود ولی با این داستان اصل بهشت و جهنم و در واقع اصل عدالت حذف شده و آدم یاد آهنگ “همه چی آرومه من چقدر خوشبختم میفته ” انگار نه انگار آدمی جلو زن و بچه اش سربریده شده و خانواده ای را با آتش سوزانده اند و ….
    ۶. این که بگوئیم همه ادیان و آئین ها حق هستند و همه راه ها یک جوری به خدا ختم می شود درست نیست و خوش خیالی محض است. چون با یک مقایسه ساده متوجه می شویم که حتی در درون یک دین بزرگ مانند اسلام هم شعباتی وجود دارند که مسلما به راه درست ختم نمی شوند. و لذا از نظر کلی انسان ها مانند مسافران سرگردانی هستند که همه در خیابان ها و کوچه های اطراف به دنبال بزرگراهی برای رسیدن به کمال و مقصودند ولی برخی به دلیل اشتباهاتشان مرکب درست را سوار نشده و فرسنگ ها با آن فاصله دارند و برخی به راحتی و با سرعت تمام در مسیر حق در حال پیشروی هستند و لذا برای همین در نماز روزی ده بار واجب است بگوییم اهدنا الصراط المستقیم.
    ۷.

    پاسخ
  4. حمیدرضا
    حمیدرضا says:

    اعه دم مغزی که این داستانو ساخت منهای درست یا غلط بودن تفکرش گرم!
    من برداشت کردم که درباره انسانیت میخاد باشه!راسی اگه میشه مطالب جدید از پَرافیسر(جمع مکسر پروفسور) کالینز و داوکینز و ادوارد ویتن و هاوکینگ و … هم بزاریی ممنونننن

    پاسخ
  5. فافا
    فافا says:

    داستانی کاملا سرهم بندی شده و بدون پشتوانه علمی
    یجا میگه چه خوب که نگران خانوادتی جای دیگه میگه همه ی انسانها تویی . پس کدوم خونواده؟؟
    یه سوال منطقی میپرسه از خودش وسط داستان اما جوابی براش نداره و فقط میگه اوه چه سوال خوبی!!جوابش رو از ادیان دیگه میگه که نظرشون اینه انسان برای تکامل آفریده شده.
    میگه خدا براش زمان و مکان مفهوم نداره . بعد از طرف خدا میگه که بیا قدم بزنیم اینطوری بهتره تا وقت بگذره . یا مثلا زودباش بریم تبدیلت کنم به یه دختر چینی دیر شد وقت رفت. آخرش زمان اهمیت داره یا نداره؟؟
    یه چنتا حقیقت ساده مثل تمایل به تنها بودن و اینکه زنش از مرگش خوشحاله و عذاب وجدانم داره باعث میشه یه همذات پنداری اول قصه ایجاد بشه که بیای داستان رو باور کنی . اینو بهش میگن جهانبینی از نوک بینی . بدون اینکه حقیقتی وجود داشته باشه فقط یه داستانه. تناسخ نه فقط از منظر اسلام. که از لحاظ قوانین فیزیک هم رد شده . من خودم افراط گرایانه از اسلام دفاع نمیکنم. بعضی از دستوراتی که الان داریم بنظرم مفهوم نیستن و باید بهشون پرداخته بشه که قطعا کار امام آخره. اما ساده لوحانه هم قصه های بدون فکر رو قبول نمیکنم. این داستان هیچی که نداشت تو فکر ملت انداخت آخ چه خوب میشد اگه از دست این زندگی و این آدما خلاص میشدیم! و اگه تموم اون آدما خودتی پس کجا میخوای بری؟؟

    پاسخ

تعقیب

  1. […] در  %۷۰ افراد تأثیری بر سطح کلسترول ندارد. پس اینقدر از تخم مرغ فراری نباشید و با املت‌های خوشمزه از خودتوتن پذیرایی […]

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *